دکتر و آزمایش هفته32

سلام نی نی گلم

دیروز رفتم دکتر که خدا رو شکر ۱۵ روزه یک کیلو اضافه کردم که نرماله ،فشارمم ۱۲ بود، و صدای قلب نی نی هم عالی که نگین دستیار دکتر( همش میگفت ماشالله خیلی خوبه)

الهی قربونت برم پسر گل و مهربونم

امروز صبح هم رفتم واسه آزمایش کشت ادرار و قراره چند روز دیگه هم برم سونو که انشالله اونا هم خوب باشه عزیزم...

الانم میخواهیم بریم با خانم برهانی و مامان جون واسه خرید ادامه سیسمونیHappy Danceآخ جونHappy Dance

اضافه شد...

قر

قر

قر

حالا قر

ساعت۱۱ صبح امروز رفتیم و تخت و کمد و سرویس کالسکه و سرویس پلاستیک شما عسل مامانی را سفارش دادیم به سلامتی مبارکت باشه فرشته ناز مامان

Smiley

بووووس

هفته32

پسمل خوشگل مامانی سلاااااااااامhello

  یه اتفاق باحال...

 یه تجربه شیرین..

حدس بزن چیه؟

امروز صبح شما تو دل ما لالا کرده بودی که ما با یه تلنگر کوچولو بیدارت کردیم شما هم یه تکون محکم خوردی که مامان جون هم از دور دید و شروع کرد به قربون صدقه رفتنت واااااااااااای اگه چشمای مامان جون را میدیدی با این که به خاطر سرماخوردگی خیلی مریضه ولی خوشحالی از چشماش میبارید بعد رفتم نزدیک مامان جون و اون هم دستشو گذاشت رو دلم و منم هی شما رو صدا کردمو مامان جون هم هی باحات حرف زد و قربون صدقه ات رفت که یه دفعه شما شروع کردی به تکون خوردن و مامان جون تکون های شما رو احساس کرد اینقدر مامان جون خوشحال بود که همه چیز را میشد از چشماش بخونی و فقط قربون صدقه ات میرفت و بعدش هم بوست کردم عسلم وااااااااای چه حسی بود بعد هم دایی جون وحید دستشو گذاشت و شما رو احساس کرد اونم هیچی نمیتونست بگه و فقط میخندیدو میگفت آره تکون خورد...الهی قربونت بررررررررررررررررررررررررم ... کی میشه بیای و هممون را خوشحال کنی؟؟؟ Smiley

دیگه چه خبر؟

پریروز روز اول ترم جدید بود البته مامانی به خاطر شما گل پسر این ترم را هم مرخصی گرفته ولی نفیسه جون دوست مامانی زنگ زد گفت بریم کلاس تا بعد از بیش از یه ترم همدیگر را ببینیم ... هوا خیلی سرد بود ولی رفتم آخه میخواستم نی نی خاله را ببینم وااااااااااای چه نی نی خوشگلی بود اسمش علی آقاست و خیلی هم خواستنیهوقتی مامان و خاله با هم کلاس میرفتند خاله حامله بود و دست مامانی رو دل اون تا تکون های علی را احساس کنیم ،واااااااااای یادش بخیر چه حس بی نظیری بود الان علی تو ماه هفته و خیلی هم خواستنیه خدا اونو به نفیسه جون ببخشه

ولی...

به خاطر سردی شدید هوا مامانی اون روز سرما خوردSmiley واسه همین اومدیم خونه مامان جون تا به برکت دستهای پر مهر مامان جون حالمون حسابی خوب بشه

دیگه چه خبر؟

خبر دیگه اینکه امروز ساعت شش نوبت دکتر دارم تا برم برام کشت ادرار بنویسه امیدوارم همه چیز خوب باشه...

دیگه چه خبر؟

خدا به یکی دوستای بابایی بعد از سالها نظر لطف کرده و پریروز با تولد یه آقا پسمل ناز شادی مضاعفی تو کانون خانوادشون اومدهخدا انشالله این لذت را به همه زن و شوهر ها بچشونه تا درک کنن چقدر پدر و مادر شدن شیرینه..

خدایا شکرت،شکر...

دیگه چه خبر؟

امروز واسه ناهار دخترهای خانواده خونه دایی جون حمید رفته بودن که ماهم با مامان جون یک ساعت رفتیم و بعد بابایی اومد دنبالمون و اومدیم خونه تا به بابایی گلت که حسابی خسته و گرسنه بود به به بدیم،دست زن دایی شیما درد نکنه غذاهای خوشمزه درست کرده بود،فسنجون،پیراشکی گوشت،سالاد و بقیه مخلفات و بعدش هم طفلی کلی کار براش موند

خب اجازه مرخصی هست؟

بوس از طرف منو بابایی گلت

بای