عزیز مامان سلام

امروز صبح ساعت۱۱ وقتی بابایی از سفر یک روزه کاری شمالش برگشت با مامان جون رفتیم و واکسن شما رو زدیم الان هم رو پای مامان جون به خاطر خوردن استامینوفن خوابیدی و به شدت درد داری آخه هر دو تا پات رو اوخ کردن و یه کم هم تب داری...کاش این بلاها رو سر من می اوردن نه تو جیگرطلا

امروز صبح منم همراه تو گریه میکردن آخه واقعا طاقت درد کشیدنتو ندارم...

امیدوارم هرچه زودتر خوب خوب بشی پسرم

بوس