زیارت
دیشب ساعت یک نیمه شب منو بابایی و مامان جون شما رو بردیم حرم...وای که چقدر حرم خلوت و باصفا بود وقتی مامان جون شما رو چسبوند به ضریح شما خندیدی
وااااااااااای چه خنده ای بود پسرم...بغض مامان ترکید
زیارت نامه خوندیم و بعد کلی از عمه جونم حضرت معصومه تشکر کردیم که شما رو سالم تو بغل من گذاشت و ازش خواستم سالم و صالح برام نگهت داره و از تو خط خودش نذاره بری بیرون، بابایی هم گفت اونم پیش حضرت معصومه گریه کرده بوده و ازش عاقبت به خیری شما رو خواسته بوده و ازشون به خاطر سلامت شما تشکر کرده بوده...
محمد متین مامان جون بهت میکنه نی نی قشنگه و یه جوری قربون و صدقه ات میره که آدم دهنش باز میمونه آخه مامان جون اهل ابراز احساسات نبود ولی باید ببینی مامان جون واسه شما چیکار میکنه ...مامان جون همش نگران اینه که بخواهیم از خونشون بریم با دلتنگی شما چیکار کنه...
راستی محمد متین عزیزم مامانیت هنوز یادت نگرفته عوضت کنه...دعا کن زودتر یاد بگیرم آخه خیلی سخته چون شما همش گریه میکنی و پاهات رو تکون میدی و مامان رو هول میکنی...
باید عوض کردن شما رو یاد بگیرم تا بتونم هم خونه خودمون بریم و هم خونه مامان جون مهری آخه دل عموجونت برات داره ضعف میره
دیشب مامانی از زبان شما واسه عموجونت اس ام اس داد...آخه نمیدونی که این عمو چقدر ذوقتو میکنه یه شب اومده بودن اینجا و شما داشتی تو بغل عموجون سکسکه میکردی وااااای عموجون یه جوری ذوق میکرد که نگو و نپرس...خلاصه واسه عمو اس ام اس دادیمو اونم واست جواب فرستاد و کلی ابراز دلتنگی کرد...
الهی فدات بشم که این همه خواستی هستی عروسک مامانی

وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین