سفر رفتن بابایی
دیدم که ازپس در ، پهلوی من شکسته است
فریاد من در آنجا ، علی علی علی بود
بر روی سینه ی من ، با میخ در نوشتند
این جرم گفتن علی علی علی بود
من هم زخون سینه ، بر روی در نوشتم
تنها گناه زهرا ، علی علی علی بود
![]()
![]()
سلام محمدم...
دارم میمیرم از بغض ولی دلم نمیخواد جلوی مامان جون اینا گریه کنم...
تو هم خوابی...
یه ساعت پیش بابایی رو بردیم گذاشتیم راه آهن تا بره مشهد واسه اردو ساعت۸:۳۰ حرکتشونه...
چقدر سخته بدون بابایی بودن...
چه احساس تلخیه...
انگار هواخفه اس...
بهم گفت اگه تو بگی نرو نمیرم ولی نمیشد نره آخه باید مواظب بچه ها باشن...
چرا امام رضا اونو تنها طلبید؟...![]()
امام رضا، پدر بزرگوار ما سادات رضوی تو رو قسمت میدم مواظب بابایی نی نی باش و بذار بهش خوش بگذره و ما رو هم بطلب...
اشکام زودتر از انگشتام جلو میرن...
وااای چه جوری تا روز پنجشنبه دوام بیارم و نبینمش؟...
محمد متین خوش به حالت که نمیفهمی وگرنه تو هم حال منو داشتی...
خدایا یه کاری بکن این روزها تند و سریع بگذره...
...

مبارکه
وإِن یَکادُ الّذینَ کَفَروا لَیُزلِقونَکَ بِأَبصارِهِم لَمّا سَمِعُوا الذِّکرَ و یَقولونَ إِنَّهُ لَمَجنونٌ * و مَا هُوَ إِلاّ ذِکرٌ لِلعَلَمین