سلام

اتفاقات خیلی زیادن و بلبل زبونی های پسرم از اتفاقات، زیادتر ؛ولی نمیدونم چرا حس نوشتنم پریده...

جاش حس پخت و پز اومده

شیرینی های جورواجور

کیک های متنوع

پیتزا

و...

پسرمم کلی حال میکنه براش شیرینی درست کردم باطرح آدمکهای یاهو  پسرم بهشون میگه چشم چشم یه گردو

به نون پنجره ای هم میگه  شینینی ِ پنجره

خلاصه سرم گرمه

شیرینی که درست میکنم تا وقتی سینی دوم بره تو فر از بس که این بچه دوست داره سینی اول تموم میشه قربونش برم با همه بدغذاییش شیرینی دوست داره

کیک یا شیرینی را که میذاریم تو فر برقش را روشن میکنه و میشینه جلوش،منتظر...قربون انتظارش برم

...........

اما اخبار ویژه

1-سفرمون به تهران

روز پنجشنبه صبح با مامان جون و عمه سمانه رفتیم خونه عمه فاطمه بعد از ظهر هم عموجواد و باباحاجی بهمون ملحق شدن...خداییش به ما خوش گذشت و عمه فاطمه و عمو احمد کلی تو زحمت افتادن

رفتیم شاه عبد العظیم حسنی و پارک و ... خیلی سال بود شاه عید العظیم نیومده بودم و انصافا خوب بود؛ پسرک با مرامم برای همه دعا کرد  و به جای باباجون و مامان جونش هم ضریح را بوس کرده بوده؛باباعلی میگفت : اونجا بلند میگفت برای باباجون صلوات بفرستید، برا مامان جون صلوات بفرستید ؛ برا مامان گلم صلوات بفرستید(و شده بوده باعث خنده زائرین)

a4734_IMG_8514.jpg

عشق بچه ام  این بود که مای بی بیش عوض بشه و بره با باباعلی بندازدش تو شوتینگ که البته بچه ام بهش میگفت شوتی؛یه بار که پسرم و باباعلی رفتن مای بی بی بندازن تو راه برگشت همسایه عمه فاطمه را دیدن و پسر بلبل زبون من هم شروع کرد تعریف کردن اینکه اومده بودن مای بی بی بندازن و سرش شکسته بوده و ... هرچی هم بابا علی میگفت بیاتو میگفت نه نمیشه عزیزم(این یه مصرع از شعر تو کتاب می می نی)آخرش هم که میخواست همراهشون بره (میبینید چقدر بچه ام غریبی میکنه؟؟)...

دست باباعلی درد نکنه همش با شما می اومد توپ بازی و گردش و ...تازه شما رو مسجد هم برد

اینم عکس شب اول که اومده بودیم تو محوطه واسه پیاده روی


j728_IMG_8490.jpg

2- دیروز پسرم تنهایی رفت خونه دختر عمه ام غزل و کلی با پسرشون امیررضا بازی کرد، این اولین باری بود که پسرم خونه کسی غیر از مامان جونم تنهایی میرفت و کلی بهش خوش گذشته بود وقتی اومد پیشم تند تند واسم تعریف میکرد که سرسره بازی کردیم ،ماشین سواری کردیم و... بهش میگفتم خونه کی رفتی؟ میگفت: امـــــــــیررضا

3- من این روزها به خاطر روزه قضاهای شیردهی مشغول روزه گیری بودم ؛ سحرها پسرم با من بیدارمیشد و سحری میخورد افطار هم میگفت من روزه ام افطار بده و با آبجوش وخرما افطار میکرد....ماه رمضان امسال پروژه ای داریم ما از دست این جیگر

اخبار دیگه ای هم هست ولی الان مجال نوشتن نیست و کار دارم

پس تا بعد

بای


 

بخیه

سلام

با نهایت بی خوصلگی اومدم بنویسم پس ببخشید که بد مینویسم

هیچوقت تو زندگیم به اندازه این روزهایی که گذشت نسوختم

دو هفته قبل روز یکشنبه ساعت 7 بعد از ظهر تو پارک بودیم وپسرم سوار تاب و سرسره و پر از خنده های سرخوشی و من با کلی آیه و دعا مواظبش که یه دفعه....

شد اون چیزی که نباید میشد

افتاد اتفاقی که ازش میترسیدم

پسرم سرش پر خون شده بود من فقط جیغ میزدم...سرش به پله سرسره خرده بود و بالای پیشونیش عمیقا بریده شده بود ولی شکستگی نبود خدا رو شکر...

خون...

بخیه...بخیه 5تا بخیه

اشک ...

الان خوبه...خدا روشکر،

ولی...

تا مادر نباشیو تو اون وضع نباشی  و جگرگوشت رو پر از خون تو بغل نگیری نمیفهمی چی میگم....نمیفهمی وقتی میگم سوختم یعنی چی...

دل و دماغ آپ کردن اینجا رو نداشتم ولی باید می اومدم و مینوشتم...

همه گفتن که

همه همه گفتن که

همه همه همه گفتن که

چشم و نظر بوده...

نمیدونم شاید درست میگن چون متین خیلی بیشتر از بچه های همسن خودش پیشرفت کرده و به خاطر زبونش تو جمع ها میدرخشه...

خدا همه بچه ها رو از چشم بد حفظ کنه