سلااااااااااااااااام

جیگرم باورم نمیشه...

چه حس خوبی بود....

دیشب وقتی تو بغل من بودی و  دایی جون حمید بهت گفت بیا خندیدی و با ذوق خودتو انداختی تو بغلش اولش فکر کردم تصادفیه ولی چند بار روی اشخاص دیگه امتحان کردیم و دیدیم بله نی نی ما میفهمه و میره بغل

وااااااااااااای چه حس خوبیه...

خدایا شکرت که نی نی سالم بهم دادی

تازه دیشب دایی جون حمید قرآن میخوند و شما با تمام وجود گوش میکردی و خاله جون شیما ازت فیلم گرفت

دوستت دارم نی نی قرآنی...

شب نیمه ماه مبارک رمضان وقتی شما دقیقا 4 ماه و ده روزت بود از طرف حرم به خاطر اینکه دایی جون وحید در رشته ترتیل قرآن رتبه اورده بودن به خاطر اهدای جوایز برای افطار دعوت شدیم حرم . دایی جون خودش جایی تواشیح خوانی دعوت بودن و نیومدن ولی منو شما و بابایی و باباجون و مامان جون رفتیم که فوق العاده خوش گذشت و کلی هم ازت عکس گرفتیم(افطاری مرغ بود...) این اولین باری بود که من و شما تو حرم افطاری میخوردیم به دایی جون وحید هم از همینجا تبریک میگیم تازه صدو پنجاه هزار تومان با یه عالمه چیزای دیگه مثل قاب و ... هم جایزه گرفت

محمد متین خدا کنه شما هم پا بذاری جای پای دایی جون حمید و دایی جون وحید ( دایی جون حمید استاد دایی جون وحید و یکی از قاری های بزرگ کشوره و یه عالمه تا  حالا مقام اورده...)